Free Web Hosting Provider - Web Hosting - E-commerce - High Speed Internet - Free Web Page
Search the Web

یک شب رویایی

 

 


یک شب رویایی

یک سفر بسیار طولانی به شیکاگو داشتم.مرکزی بود که من آنجا را نسبتا خوب می شناختم.وارد هتلی در آن مرکز شدم و اتاقی گرفتم.یکی از دوستان قدیمی ام در شیکاگو زندگی می کرد که به دیدنم آمده بود.دوستم بتسی را صدا کردم و منتظر بودم تا به من ملحق بشود.

....

بتسی به من گفت که دوست جدیدی پیدا کرده به نام جیک .و قرار شد تا اونو به من معرفی کند توضیح بیشتری در این مورد به من نداد.اما من کمی شک داشتم و می ترسیدم.البته به بتسی اطمینان داشتم که مرا در موقعیت خطرناکی نمی اندازد.

من , بتسی و جیک را در نورث ساید شیکاگو در خانه قدیمی اش ملاقات کردم.ما شروع به صحبت کردن و خندیدن و نوشیدن مشروب کردیم و من بسیار احساس راحتی می کردم اما بتسی به نظر آشفته می آمد. جیک مرد جالبی بود اما هیچ وقت کسی را با این همه غرور و تکبر از نزدیک ندیده بودم.

من زیر لب به بتسی گفتم به نظر من جیک رازی دارد که مخفی کرده.بتسی گفت:" اگر دوست داری بیا تا با هم بریم و این راز را کشف کنیم.اما باید هرچه می گویم گوش کنی."

بتسی منو راهنمایی کرد به سمت پایین و سالن تئاتر ساختمان.یک جای کوچک و غبارآلود که خیلی ترسناک بود.

او مرا از پشت گرفته بود و ما داخل اتاق تعویض لباس شدیم.بعد از اینکه لباس هایمان را عوض کردیم بتسی جیک را به اتاق آورد.جیک قدبلند و با ابهت و قوی هیکل بود.کمی هم خوش قیافه بود.یک کلاه دراز و شنلی بلندی که روی زمین کشیده می شد به تن داشت.

جیک گفت :" اوه "میشله" امیدوارم یک شب رویایی داشته باشی." و بعد رفت و من و بتسی نگاهی به هم کردیم.

از بتسی پرسیدم اون کجا رفت.رفت با کسی حال کند؟ و بتسی گفت:آره تو نمی ری؟

ما رفتیم به گوشه راهروی اصلی جایی که جیک آماده بود.نگاهی به ما کرد.انگار دنبال چیزی می گشت.

بعد یکباره فریاد زد خانم ها و آقایان ما امشب برای شما یک شاهکار بزرگ را توسط میشله انجام می دیم.در این لحظه من و بتسی را به سمت خودش کشید و دوباره فریاد زد حضارمحترم.و همه چیز شروع شد.

او مرا درون جعبه ای قرار داد که خیلی کوچک بود و من از درون آن همه چیز را  نصفه می دیدم.جعبه روی یک میز بود.

 

جیک به من گفت:" برده من بیا بالا من امشب با تو برنامه دارم." او در حین همین فریادها مرا شلاق می زد.مچ دست هایم را در هم گره کردم و برای حفاظت از خودم بالای سرم گذاشته بودم.ضربات شلاق به ران و قوزک پاهای من که با تسمه بسته شده بود هم می خورد.دست ها و پاهای من هم به هم چسبیده بود و تقریبا هیچ تکانی نمی توانستم بخورم.درست مثل یک کرم شده بودم.زودتر از زمانی که فکر می کردم از جای شلاق ها خون جاری شد.

بتسی و جیک جعبه را به زیر میز بردند.بتسی همین جور دور اتاق می گشت.یکباره به طرف من آمد و کمی در جعبه را باز کرد.

سینه ها و لای پای من تقریبا لخت بود.

بتسی لبم را گاز گرفت و رفت.حالا من و مسترم تنها بودیم.

جیک گفت الان برای لحظاتی باید تنها باشی.و پشتش را به من کرد و یک جعبه ابزار برروی صندلی کناری اش قرار داد.در آن را باز کرد سپس درحالیکه چیزی را خارج می کرد گفت فانتزی رویایی کامل شد.وقتی جیک اون چیز را خارج کرد دیدم چیزی شبیه پر نرم یک شترمرغ در دست دارد.

وحشت کردم.من آماده این نبودم.بتسی می دانست من غلغلکی هستم.

جیک پر را گرفت و برروی سینه های من حرکت می داد.یکباره از جا پریدم.نمی توانستم خودم را کنترل کنم.خنده های من شروع شد.جیک می گفت : اوه زیبای من با صدای بلند بخند. من می خواهم جیغ های تو را بشنوم.همینجور که پر را برروی سینه های من می کشید با دستش هم زیر بغلم را غلغلک می داد انتظار همچین چیزی را نداشتم و هیچ راه فراری هم وجود نداشت.فریاد می زدم دست نگهدار.غلغلک نده اما فایده ای نداشت.و جیک می گفت این تازه شروعشه.

جیک شکنجه اش را ادامه می داد سینه های سفت شده مرا غلغلک می داد.ناگهانی حمله می کرد و مجددا دستش را عقب می کشید.

نفسم در این موقع می برید و جیک می دانست که باید از شدت آن کم کند و این کافی بود تا نفسم سرجایش بیاید و دوباره به سرعت ادامه بدهد.

به کارش ادامه داد و کمی پایین تر آمد و به سمت شکمم حرکت کرد در همین حال هم نیشگون می گرفت و هم غلغلک می داد.به سرعت این کار را می کرد تا به دنده ها و قفسه سینه ام رسید.

در حالی که می خندیدم و فریاد می زدم گفتم بس است.التماس می کنم.بیشتر نه.

اربابم گفت:" الان دست نگهدارم.آرزوی تو اینه؟"

به سختی می خندیدم و فریاد می زدم.هر لحظه ممکن بود شورتم را خیس کنم.انگشتان او واقعا می دانستند که چگونه روی بدن من کار کنند. هر کدام از آنها برروی قسمتی از بدنم و نوبتی کار می کردند.کارشان در یک نقطه تمام می شد و به قسمت دیگری می رفتند.و جیک فقط لحظه ای صبر می کرد تا من بتوانم نفسی تازه کنم.

فریاد می زدم: " لطفا بیشتر از این نه..." من سعی می کردم بگم که دیگر غلغلک ندهد."من غلغلکی ام لطفا بسه"

با التماس ها و فریادهایم فکر می کردم تمامش کند ولی نه همچنان ادامه می داد.با انگشتانش برروی دنده ها و لای سینه هایم بازی می کرد.جیک گفت:" اما الان وقت یک آزمایش واقعیه. " بلافاصله پس از این حرف اون صندلی را کشید و جعبه ابزار را از روی آن برداشت و روی صندلی نشست.فوق العاده ترسیده بودم.جیک شروع به باز کردن من کرد.فکر کردم شکنجه تمام شده اما هنوز نمی توانستم تکان بخورم و از اتاق شکنجه و از دست مسترم که غلغلکم می داد فرار کنم. بعد از باز شدن پاهام سعی کردم ضربه ای به سمت راست صورتش بزنم.که پای مرا گرفت لبخندی زد و گفت:" تو واقعا پاهای دوست داشتنی داری."

گفتم: لطفا ارباب.نه من ازتون خواهش می کنم.

از داخل جعبه ابزار یک قلم مو برداشت.

 

 

 

وقتی موهای قلم مو به انگشتان پایم خورد احساس کردم دارم می میرم.

فریاد زدم : نه نه نه نه نه نه نه نه نه ... پاهام نه.دیگر نتوانستم بیشتر از این چیزی بگم.یک قلم در دستش و شروع کرد به کشیدن آن به کف پا و انگشتان پایم.یک بار این پا و یکبار پای دیگر.در نهایت هیجان بودم و فریاد می زدم.اون با قلم مو با کف پاهایم بازی می کرد و من به سختی پاهایم را تکان می دادم.جیک گفت :" الان داری آخرین خنده هایت را می کنی." به آرامی می خندید و کارش را انجام می داد هر دو کف پایم را با انگشتانش استادانه غلغلک می داد.تمام بدنم می لرزید.

" ها ها ها ها ها ها ها ها ها .... اوه خدایا... پاهایم نه اونها خیلی حساس اند..."

جیک گفت:" حالا فهمیدم کجا را بیشتر غلغلک بدم."

 

اون حدودا 30 دقیقه منو با پر , قلم مو , مسواک , زبانش و البته انگشتانش غلغلک داد.من می خندیدم و فریاد می زدم و اون ظاهرا از کارش راضی بود.

" ارباب لطفا ... هه هه هه من هیچ چیزی نمی خواهم هیچ چیز.خواهش می کنم."

اون یکباره دست نگه داشت و روی من خم شد و به چشمانم خیره شد و گفت: "من الان می خواهم تا تو  از تمام وسائل اینجا مراقبت کنی چون بعدا می خواهم برای شکنجه کردنت از آنها استفاده کنم."

صندلی را کشید کنار و بالای سرم ایستاد.موهای من خیس عرق شده بود.برگشتم تا چشمانش را ببینم.

در این لحظه آلتش را که حدودا 20 سانتی می شد در آورد و گفت:" فقط در صورتی غلغلکت نمی دم که تو بتوانی از این مراقبت کنی."

یک چیز دراز و بزرگ جلوی صورت من بود.چاره ای نداشتم سریع پریدم و آن را توی دهانم کردم.و جیک هم به آرامی اونو توی دهانم فرو کرد.

شروع به خوردن "مذی" اش کردم مزه اش کمی شیرین بود .آلتش را به لب و دندان هایم می کشید.با خودم فکر کردم: انگار دارم یک تکه از یک کیک را می خورم ..............چون کارم را در مکیدن ک...ر به خوبی بلد بودم.

 

به هر حال اون در همان حال دوباره شروع کرد به شکنجه کردن من.و اینبار بدتر از دفعه پیش.چون فهمیده بود من غلغلکی ام.

رفت به سراغ پاهایم و اینبار میخی را به پاهایم فرو می کرد.زبانم را لوله کرده بودم و به خود می پیچیدم و نمی توانستم چیزی بگویم.

بعد از آن شروع کرد با پر رفت سراغ سینه هایم.از خودم می پرسیدم چرا تمامش نمی کند.

غلغلک داده بود و یک چیز 20 سانتی (آلتش) هم که توی دهانم بود.

پاهایم را پایین می کشیدم زبانم کف کرده بود و مزه چیزی که خورده بودم را حس می کردم. احساس کردم پاهایم را می بندد و من هم داشتم فشار می دادم.احساس می کردم اگر کمی ادامه دهد کامل ارضا بشه.کاملا نزدیک صورتم بود.شروع به غلغلک دادن زیر بغلم کرد.سپس کمی صبر کرد و ناگهان 2 بار دستانش را به هم زد و با این علامت بتسی و یک دختر مو قرمز و لاغر وارد اتاق شدند.اونها هم تقریبا ظاهر و لباسی شبیه من داشتند.در یک دست بتسی یک پر گردگیری و در دست دیگرش یک پر بلند یک پرنده بود.دختر دیگر هم چیزی نداشت و فقط جلوی صورتش را با دستانش گرفته بود و  ناخن های بلند و قرمزش را نشان می داد.

بتسی کنار میز شکنجه روبروی جیک ایستاد.بتسی با پر گردگیری شروع کرد به غلغلک دادن من و اونو به سینه های من می کشید.زیر لب به من و آلت جیک که توی دهانم بود می خندید و من نا خودآگاه همچنان با زبانم با آلتش بازی می کردم.بتسی پر را کشید پایین تا روی نافم و این دستیار قابل اعتماد آنها رفت سراغ پاهای من و با ناخن های بلندش شروع به غلغلک دادنم کرد و من با دهانی که تمام آن را یک آلت 20 سانتی اشغال کرده بود می خندیدم.

به آرامی غلغلک دادن پاهایم شروع شد و من می دانستم که این خیلی وحشتناک است.

دستیار آنها انگشتانش را به کف پاها و انگشتان پایم می کشید.

من به آرامی می خندیدم اما "عصای جادویی" جیک که در دهانم بود اجازه نمی داد به راحتی و با صدای بلند بخندم.

از شدت خنده اشک از چشمانم جاری شده بود.در همان حالت نگاهی به بتسی کردم.من و بتسی از بچگی با هم بودیم و او مثل خواهر من بود.

بتسی یک چشمک بهم زد.من در همان حال سعی کردم با زبانم سریعتر کارم را انجام بدم.جیک هم با فشار زیادی شروع به عقب و جلو کردن کرد.

جیک سرش را بالا گرفته بود و چشمانش را بسته بود.بتسی رفت پشت سر جیک و با ناخن های بلند قرمزش شروع به غلغلک دادن ران و لای پاهای اون کرد.شاید برای اینکه جیک زودتر شلیک کند!!!!!!

اون دختر موقرمز هم همچنان پاهایم را غلغلک می داد.بعد از چند دقیقه بتسی برگشت کنار من و با دستش شروع به مالیدن چو...چو...له ام کرد.انگار انگشتان بتسی امواجی را به تمام بدنم می فرستادند.ظاهرا خیلی طولانی شده بود.بتسی غر می زد و من نزدیک بود که ارضا بشم و بتسی بلافاصله پر را رها کرد و با دستش مستقیم به آلتم می زد.مطمئن بودم که صدای جیغم را بعضی از همسایه ها می شنوند.بدنم لرزید..... و...

بعد از اینکه آزاد شدم با جیک رفتیم توی رختخواب و شروع به نوشیدن کردیم.و بعد هم خودمان را تمیز کردیم.

اون شب چند ساعتی با بتسی خوابیدم.

فردا صبح من به هتل برگشتم. تصمیم گرفتم برای شبهای رویایی دیگر باز هم به شیکاگو بروم.


 

اگر از این داستان خوشتان آمده لطفا برروی تبلیغات بالا و پایین صفحه کلیک کنید و از این سایت حمایت نمایید.حمایت های شما باعث دلگرمی ما برای ادامه راهمان است.
با تشکر مدیریت IMS

 

کپی رایت داستان فوق در اختیار مسئولان سایت میسترس و اسلیو ایرانی می باشد و استفاده از این داستان به هرنحو بدون ذکر منبع و ارائه لینک ممنوع است.

 

  Site Meter